تبليغاتX
سمساری
سمساری
بازارچه سید اسمال (میدون سید اسمال)
 
رانـنـده اصــفـهـانــی !
رانـنـده اصــفـهـانــی !
همشهری اصفهاني ما توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت می رفتهAuto003 كه پليس با دوربينش شكارش مي كند و ماشينش را و متوقف مي كند .

پليس مي‌آید كنار ماشين و می‌گوید: گواهينامه و كارت ماشينو بدين .

اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:" من گواهينامه ندارم. اين ماشينم مالی من نيست. كارتا ايناشم پيشي من نيست.

من صاحَب ماشينا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم !

حالاوَم داشتم ميرفتم از مرز فرار كونم، شوما منا گرفتين."

مامور پليس كه حسابی گیج شده بوده بيسيم می‌زند به فرمانده‌اش و عين قضيه را تعريف می‌كند و درخواست كمك فوری مي‌كند.

فرمانده اش هم ميگوید که او كاری نكند تا خودش را برساند !

فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل می‌رساند و به راننده اصفهاني مي‌گوید: آقا گواهينامه؟

اصفهانی گواهينامه اش را از توی جيبش در مي‌آورد و می‌دهد به فرمانده.

فرمانده می‌گوید: كارت ماشين؟

اصفهانی كارت ماشين را كه به نام خودش بوده از جيبش در می‌آورد و مي‌دهد به فرمانده .

فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز كند .

اصفهانی در را باز ميكند و فرمانده مي‌بيند كه صندوق هم خالي است .

فرمانده كه حسابي گيج شده بوده، به راننده اصفهانی مي‌گوید:" پس اين مأمور ما چي ميگه؟ !"اصفهانی مي‌گوید: "چی ميدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم؟

چقدر اینا بدجنسن!!!!!نه؟؟ البته خودمم اصفهانیما!!!!!

قربونتون..

به نقل از وبلاگ جاذبه

 
لینک نوشته
سه شنبه پنجم مهر 1390 -- بابک خان 

من و منشی ام
من و منشی ام ژانت
صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم منشی ام ژانت بهم گفت:
”صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!“
از حق نميشه گذشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي تولدم يادش بود.
تقريباً تا ظهر به كارهام مشغول بودم. بعدش ژانت در زد و آمد تو و گفت:
” ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!“
گفتم:
"خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم باشه بريم."
براي ناهار رفتيم بیرون از شرکت. البته نه به جاي هميشه گي، بلكه به يک جاي دنج و خيلي اختصاصي رفتیم. اول از همه دوتا مارتيني سفارش دادیم و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.
وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت:
”ميدونين، امروز روز خیلی خوبیه، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟“
در جواب گفتم:
” آره، منم فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه برگردیم.“
اونم در جواب گفت:
”پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.“
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفت:
”ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.“
گفتم:
”خواهش مي كنم“
اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارك “ رو مي خوندند.... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!! وتمام جمعیت مات و مبهوت در برابر من !!!
 
لینک نوشته
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 -- بابک خان 

دعاهای کودکانه

دعاهای کودکانه (نقل از سایت موسسه امام هادی)

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.
لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!
(تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!

(نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست!

(فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی!

(سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد.

(کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد!

(الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند!

(سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟

(حسن / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!

(شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره!

(پویا گلپر / 10 ساله)


خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)


خدایا! یک برادر تپل به من بده!!

(زهره صبورنژاد / 7 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)


دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم!

(روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین.

(مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم!

(مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی!

(زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن...

(رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم!

(شایان نوری / 9 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند

!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!

(فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود!

(شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم!

(دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)


خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود!

(باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!

(مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم!

(محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم!

(سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند.

(المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم!

(نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند!

(عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا!

(رویا میرزاده / 7 ساله)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:


"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."
 
لینک نوشته
چهارشنبه پنجم مرداد 1390 -- بابک خان 

آرزو

در داستانهای قدیمی آورده اند که، روزی خداوند فرشته ای از فرشتگان بارگاه خویش را به زمین فرستاد و گفت در هر قاره ای، یکی از بندگان را بیاب و هر آنچه میخواهد مستجاب کن.
فرشته نخست بار بر کالیفرنیای آمریکا فرود آمد. مردی را دید که در خیابان قدم میزند. گفت ای مرد، حاجت چه داری تا روا کنم از برای تو؟ مرد گفت: خانه ای بزرگ میخواهم. ماشینی بسیار بزرگ و مقدار زیادی پول. آنقدر که هر چه خرج کنم به پایان نرسد...
خواسته مرد مستجاب شد.
فرشته بر سر اروپا چرخی زد و بر روی پاریس فرود آمد. زنی را پیدا کرد. آرزوی زن را پرسید. زن گفت: مردی میخواهم زیبا رو، و لباسی که هیچ زنی تا کنون نپوشیده باشد. و عطری که هیچ انسانی تا کنون نبوییده باشد...
خواسته زن مستجاب شد.
فرشته به قاره آسیا روان شد و از قضا در میانه یکی از کویرهای ایران فرود آمد. مردی را دید نشسته در کپر خود. تنها و بی کس. پرسید: ای مرد چه میخواهی از من؟
مرد گفت: آرزویی ندارم. من به آنچه دارم راضیم.
فرشته به حال او غصه خورد. ساعتی آنجا ماند و دوباره پرسید: مرد! آرزویی بکن! مرد گفت: راضیم و چیزی نمیخواهم. هر چه فکر میکنم چیز خاصی به ذهنم نمیرسد.
فرشته ناامیدانه پرگشود. اما در آخرین لحظات مرد گفت: برگرد. صبر کن!
فرشته خوشحال شد و گفت: آرزویی به خاطرت آمد؟ گفت: بله! کمی آن طرف تر، پیرمردی دیگر است که در کپر خود نشسته و یک بز هم دارد. برای من سخت است که او بز داشته باشد و من نداشته باشم، سر راهت آن بز را خفه کن...

 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 -- بابک خان 

تفاوت زن یا مرد بودن
تفاوت زن یا مرد بودن

خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسيد .
دخترم : مامان تو زني يا مردي ؟
من : زنم ديگه پس چي ام ؟
دخترم : بابا ، چي اونم زنه ؟
من : نه ماماني بابا مرده .
دخترم : راست ميگي مامان ؟
من : آره چطور مگه ؟
دخترم : هيچي مامان ! ديگه كي زنه ؟
من : خاله مريم ، خاله آرزو ، مامان بزرگ
دخترم : دايي سعيد هم زنه ؟
من : نه اون مرده !
دخترم : از كجا فهميدي زني ؟
من : فهميدم ديگه مامان، از قيافه ام .
دخترم : يعني از چي ؟ از قيافه ات؟
من : از اينكه خوشگلم ،
دخترم : يعني هر كي خوشگل بود زنه‌ ؟
من : اره دخترم
دخترم : بابا از كجا فهميد مرده
من : اونم از قيافش فهميد . يعني بابايي چون ريش داره و ريشهاشو ميزنه و زياد
خوشگل نيست مرده !
دخترم : يعني زنا خوشگلن مردا زشتن ؟
من : آره تقريبا .
دخترم : ولي بابايي كه از تو خوشگل تره
من : اولا تو نه شما بعدشم باباييت كجاش از من خوشگل تره ؟
دخترم : چشاش
من : يعني من زشتم مامان ؟
دخترم : آره
من : مرسي
دخترم : ولي دايي سعيد هم از خاله خوشگلتره !!
من : خوب مامان بعضي وقتها استثنا هم هست
دخترم : چي اون حرفه كه الان گفتي چي بود
من : استثنا يعني بعضي وقتها اينجوري ميشه
دخترم : مامان من مردم
من : نه تو زني
دخترم : يعني منم زشتم
من : نه مامان كي گفت تو زشتي تو ماهي ، ولي تو الان كودكي
دخترم : يعني من زن نيستم ؟
من : چرا جنسيتت زنه ولي الان كودكي
دخترم : يعني چي ؟
من : ببين مامان همه ي آدما شناسنامه دارن كه توي شناسنامه شون جنسيتشون مشخص
ميشه جنسيت تو هم توي شناسنامه ات زنه .
دخترم : يعني منم مامانم ؟
من : اره ديگه تو هم مامان عروسكهاتي
دخترم : نه ، مامان واقعي ام ؟
من : خوب تو هم يه مامان واقعي كوچولو براي عروسكهات هستي ديگه
دخترم : مامان مسخره نباش ديگه من چي ام
من : تو كودكي
دخترم : كي زن ميشم
من : بزرگ شد
دخترم : مامان من نفهميدم كيا زنن ؟
من : ببين يه جور ديگه ميگم . كي بتو شير داده تا خوردي بزرگ شدي
دخترم : بابا
من : بابات كي بتو شير داد ؟ !!!!!!!!!!
دخترم : بابا هر شب تو ليوان سبزه بهم شير ميده ديگه
من : نه الان رو نمي گم ، كوچولو بودي ؟
دخترم : نمي دونم
من : نمي دونم چيه ؟ من دادم ديگه
دخترم : كي؟
من : اي بابا ببين مامان جون خودت كه بزرگ بشي كم كم مي فهمي .
دخترم : الان مي خوام بفهمم .
من : خوب هر كي روسري سرش كنه زنه هر كي نكنه مرده
دخترم : يعني تو الان مردي ميريم پارك زن ميشي
من : نه ببين ، من چيه تو ميشم ؟
دخترم : مامانم
من : خوب مامانا همشون زنن و باباها همشون مردن
دخترم : آهان فهميدم .
من : خدا خيرت بده كه فهميدي ، برو با عروسكهات بازي كن

****
نيم ساعت بعد
دخترم : مامان يه سوال بپرسم
من : بپرس ولي در مورد زن و مرد نباشه ها
دخترم : در مورد ماهي قرمزه است .
من : خوب بپرس
دخترم : مامان ماهي قرمزه زنه يا مرده ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

 
لینک نوشته
دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 -- بابک خان 

لخت


یه زن لخت سوار ماشین اصفهانیه میشه ،

اصفهانیه همش زل زده بود و نگاش میکرد .

زنه میگه چیه تا حالا زن لخت ندیدی ؟

اصفهانیه میگه : دیدم ،

ولی کرایه منو کجاتون گذاشتین

 
لینک نوشته
پنجشنبه هفتم بهمن 1389 -- بابک خان 

اسم کون

سلام

یه روز یه تاکسی یه مسافر خانو چاق کون گنده سوار میکنه

فرص کنید مثلا این خانوم رو:

وقتی سوار میشه علاوه بر صندلی نصف کونش روی دنده ماشین رو میگیره

راننده به زور حرکت میکنه . در بین راه میخواد دنده عوض کنه نمیشه

میگه خانوم ببخشید کونتون رو ببرین اونورتر من دنده عوض کنم

خانومه میگه بی ادب بی نزاکت مرده شورتو ببرن این چه طرز حرف زدنه؟

رانندهه میگه ببخشید مگه من چی گفتم ؟ میگم کونتون روی دنده است

زنه میگه خاک بر سر بی شعورت کنن بگو باسن ....

یارو میگم ببخشید باسنتون رو ببرید اون طرف

زنه جمع و جور میشه و ادامه میدن ....

بین راه دوباره کون زنه (ببخشید باسنش) میاد جلو

راننده هرچی فکر میکنه باسن یادش نمیاد

میگه خانوم ببخشید اسم کونتون چی بود ؟

 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 -- بابک خان 

قایم موشک بازی

دختره به دوست پسرش میگه بیا قایم موشک بازی

تو چشم بذار

من میرم قایم میشم

اگه تونستی پیدام کنی

اجازه داری منو ببوسی

اگه نتونستی پیدام کنی

من توی انباری هستم!!!

 
لینک نوشته
شنبه بیستم آذر 1389 -- بابک خان 

اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود
اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود

اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچ گاه قاره امریکا را کشف نکند٬چون به جای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زير می گذراند:

- کجا داری می ری؟
- با کی داری می ری؟
- واسه چی می ری؟
- چه طوری می ری؟
- کشف؟
- برای کشف چی می ری؟
- چرا فقط تو می ری؟
.
.
- تا تو برگردی من چی کار کنم؟!
- می تونم منم باهات بیام؟
- راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟
- بده لیستو ببینم!
- حالا کِی برمی گردی؟
- واسم چی میاری؟
.
.
- تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ این طور نیست؟
- جواب منو بده!
- منظورت از این نقشه چیه؟
- نکنه می خوای با کسی در بری؟
- چه طور ازت خبر داشته باشم؟
- چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟
- راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!
.
.
- من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟
- مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟
- تو همیشه این جوری رفتار می کنی!
- خودتو واسه خود شیرینی می اندازی جلو!
- من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده؟
- چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟
.
.
- اصلا من می خوام باهات بیام!
- فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!
- واسه چی؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!
- آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!
- خفه خون بگیر! تو به عنوان داماد وظیفته!
.
.
- راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟
 
لینک نوشته
سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 -- بابک خان 

چگونه حرص پدر و مادر را در بیاوریم؟! (طنز)

چگونه حرص پدر و مادر را در بیاوریم؟! (طنز)

پدر و مادر مخلوقات بسیار دوست داشتنی، عزیز و نازنینی هستند كه باید خیلی خیلی زیاد قدرشان را بدانیم. اما نمی دانم چرا این قدر اذیت كردن آن ها كیف دارد! شاید به این دلیل است كه آن ها تنها كسانی هستند كه هرقدر شما اذیتشان كنید، باز هم شما را دوست خواهند داشت. بنابراین پیشنهادات پایین را در مورد درآوردن حرص والدینتان به كار ببندید و مطمئن باشید كه آن ها همیشه شما را بیش از هر كس دیگر شما را دوست خواهند داشت.

1. سعی كنید همواره در مقابل دود سیگار دوستانتان قرار بگیرید، به طوریكه از فاصله 100 متری هم لباستان بوی سیگار بدهد و بعد با همین وضعیت به خانه بروید و نزدیك پدر و مادرتان بنشینید. برای اطمینان از ناراحت شدن آن ها سعی كنید چند نخ سیگار همواره در جیب لباس های چرك خود بگذارید!

2. همیشه به مادرتان این نكته را یادآوری كنید كه هر وقت دخترخاله تان را می بینید یاد شامپانزه های آفریقایی می افتید و به پدرتان هم بگویید هیكل دخترعمویتان شبیه هیكل "مهاتما گاندی" می باشد!

3. سوئیچ ماشین پدرتان را و یا اگر هم توانستید مادرتان بردارید و در اسرع وقت اتومبیل نازنینشان را به نزدیك ترین تیر برقی كه دیدید، بكوبانید!

4. به آن ها بگویید كه عضو جنبش سبز هستید و هر روز در میادین ونك، فاطمی و ولیعصر با لباس شخصی ها درگیر می شوید و همین روزهاست كه بازداشت شوید.

5. با پیرزن فضول همسایه كه همیشه در كارهای شما سرك می كشد و به والدینتان راپورت می دهد درگیر شوید و كارهایی كنید كه آبروی پدر و مادرتان در جمع همسایگان بریزد. مثلاً با اسپری روی درب خانه پیرزن شكلك بكشید، تمام كفش هایش را سوراخ كنید، آنتن روی پشت بامش را بشكنید، لباس های روی بندش را پاره كنید و اگر دل خیلی پری دارید از دیوار خانه اش بالا بروید و به یخچال یا دیگ آبگوشتش ناخونک بزنید!

6. خریدهای پیرمرد همسایه تان را كه لنگان لنگان و به زحمت از سركوچه می آورد، به بهانه ی كمك كردن بگیرید و همه را در سطل زباله سر كوچه بریزید!

7. هر روز و به هر نحوی شده كتك مفصلی به پسر همكار پدرتان بزنید.

8. اگر مادرتان مثلا معلم بود، بروید سر كیفش و همه برگه های امتحانی دانش آموزان را صحیح كنید.(به همه بیست بدهید!)

9. دور از چشم مادرتان توی قابلمه غذا مقادیر متنابهی نمك و فلفل بریزید و موقع سرو غذا از خانه جیم شوید.

10. یك هفته به خانه دوستتان بروید و موبایل خود را خاموش كنید تا والدینتان نگران شوند. بعد كه برگشتید به آن ها بگویید كه یادم رفت تماس بگیرم.

11. یك وصیت نامه بنویسید و آن را روی یخچال خانه بچسبانید و به پدر و مادرتان بگویید كه در خواب دیده اید به زودی به بیماری سرطان خون مبتلا خواهید شد و خواهید مرد.

12. به آن ها تأكید كنید كه هرگز در امتحان كارشناسی ارشد شركت نخواهید كرد و قصد دارید در آینده شاعر شوید!

13. یك روز كه آن ها در خانه نیستند، بخشی از خانه را به آتش بكشید و سپس به طور همزمان به آتش نشانی و پدر و مادرتان زنگ بزنید تا به خانه بیایند!

14. در حضور آن ها خود را به زمین بیاندازید و تظاهر كنید كه به بیماری صرع مبتلا هستید.

15. یك سگ بسیار بزرگ بخرید و آن را به داخل خانه و روی میز ناهارخوری بیاورید و به سگ موردنظر بگویید كه به بابا و مامان سلام كن عزیزم!

16. به آن ها بگویید كه یك سال قبل و بدون اطلاعشان با یك زن بیوه كه هفت بچه دارد ازدواج كرده اید و فرزند خودتان هم تازه به دنیا آمده!

17. هر روز صبح از آن ها بپرسید كه آیا بچه واقعی آن ها هستید یا نه؟ و اینطور وانمود کنید که باید از این موضوع اطمینان حاصل كنید كه در بیمارستان شما را با نوزاد دیگری عوض نكرده اند؟!

18. هر شب بعد از این كه از سر كار برگشتید چندین DVD خفن در كامپیوتر بگذارید، درب اتاق را ببندید و تا سپیده صبح با صدای بلند به تماشای آن ها مشغول شوید.

19. موقع تحویل سال نو، جشن تولد افراد خانواده، مهمانی ها و تعطیلاتی که حضور شما را در خانه پیش بینی کرده اند همینطور الکی خانه را ترك كنید و با دوستانتان به جزیره كیش بروید.

20. به دوستتان بسپارید كه از تلفن عمومی به خانه زنگ بزند و خبر دهد كه شما تصادف كرده و ضربه مغزی شده اید و هم اكنون در كما به سر می برید. بعد به طور ناگهانی وارد خانه شوید.

پی نوشت: موارد بالا همه شوخی بود.  باید خیلی بی رحم و بی عاطفه باشید كه اون تخلفات انظباطی ناجور رو روی پدر و مادرتون امتحان كنید. (تذکر جهت افرادی که از سر شیطنت هم که شده بعضی وقتا میزنن تو خط یه همچین کارایی) ولی راستی راستی مبادا به آن ها عمل كنید ... بابا همش شوخی بود.  نكنید این كارها را وگرنه طولی نمی کشه که دچار عذاب وجدان میشید و منم از عذاب آه و نفرین اونا بی نصیب نمی مونم از این پست بدآموزنده ! از من گفتن بود حالا خود دانید ...

 
لینک نوشته
شنبه نهم مرداد 1389 -- بابک خان 

اونایی که از تهران قدیم و جدید شناخت بیشتری دارن یادشونه و میدونن که یکی از قدیمی ترین محله های تهران محله ی مولوی و سیروسه از میدون بهارستان که بیایی به سمت جنوب یرسی به چهار راه سرچشمه بعدش هم چهار راه سیروس بعد ازاون چهار راه مولوی .... بین چار راه مولوی و سیروس توی پیاده رو مملو بود از دستفروشی یه چیزی مثل میدون گمرک سابق
این دستفروشا و حتی خیلی از مغازه های این محدوده مملو بود از خرط و پرط از شیر آدمیزاد تا روغن مرغ هر چی که میخواستی پیدا میشد البته الان خیلی کم شده این محدوده یعنی همین سمساریها و بساطیها و مغازه ها معروف بود به میدون سید اسمال . به هر کی میگفتی میدون سید اسمال میدونست منظورت زیر ۴ راه سیروسه هرکی هر چی که میخواست بخره یا بفروشه یه راست میرفت اونجا و مطمئن بود که دست خالی بر نمیگرده

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ


نويسندگان


سخنان آموزنده
---------------------

جوک این لحظه
---------------------
آرشیو موضوعی
در باره وبلاگ

طنز اجتماعی

شعر و ادب و هنر

خواندنی ها

مطالب سیاسی و شوخی با شخصیتها

مناسبتی

جوکهای معمولی

تصاویر گویا

جمله سازی

بی تربیتی و رکیک

مطالب دو پهلو

خارج از محدوده

عشقولانه

آرشیو وبلاگ
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آرشيو

پیوندها
عشق و خنده (وبلاگ قشنگ پاني جون و خواهر نازش)
من مرجان شوهر می خواهم - دختر تنها
پیشی (دلشکسته) تنها - شیما
جوک عکس سرگرمی
غزل تنهایی
یاسی جون - ناله ی شبگیر
حس غريب (عشق باکره).
..::" دنياي دانلود" ::..
ساحل درون - هلیا
پدیده خوشگله
خبری نیست - شیرزاد
شبي را من گنه كردم - سمي خانوم
فائزه عزيز داغدار
عوارض خود ارضائی(استمناء)
جوجو
عشق پنهان
شعر و smsهای ترکی و فارسی
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ